![]() |
![]() |
|
| I'm king of my castle |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/02ساعت 21:25 توسط پریسا |
|
|
به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:47 توسط پریسا |
|
|
دنیا جائی برای اعداد اعشاری نداره. تو دنیا یا به سمت پائین گرد می شی و کم می شی، یا به سمت بالا گرد می شی و کمی. ولی همیشه در درونت چند رقم اعشار داری. وای به روزی که دنیا اعداد اعشاری رو به رسمیت بشناسه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:46 توسط پریسا |
|
|
اي همه گلهاي از سرما كبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/07ساعت 23:21 توسط پریسا |
|
|
تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:15 توسط پریسا |
|
|
خیال خام پلنگ من , به سوي ماه جهيدن بود و ماه را ز بلندايش , به سوي خاک کشيدن بود پلنگ من -دل مغرورم - پريد و پنجه به خالي زد که عشق - ماه بلند من - وراي دست رسيدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت شروع وسوسه اي در من,به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم آري! موازيان به ناچاري که هر دو باورمان ز آغاز, به يکدگر نرسيدن بود اگر چه هيچ گل مرده , دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود شراب خواستم وعمرم, شرنگ ريخت به کام من فريب کار دغل پيشه , بهانه اش نشنيدن بود چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فکر پريدن بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:5 توسط پریسا |
|
|
من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما... چه قدر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما... آه... این بغض گران صبر چه می داند چیست؟
می روم... نمی دانم به کجا... نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه... نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه... نمی دانم وقتی آمدنم دور می شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه... هیچ نمی دانم تنها می دانم باید بروم مراقب دلهایتان باشید... نکند سرمای زمستان بر دلهایتان بنشیند هر چه باشد دلهایتان آن قدر ظریف است که می ترسم زمستان... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 22:44 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 17:18 توسط پریسا |
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سرمیزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:10 توسط پریسا |
|
شنيدستم که مجنون جگر خون چو زد زين دار فانی خيمه بيرون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 4:21 توسط پریسا |
|
|
در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:25 توسط پریسا |
|
|
پس کی خواهی آمد!؟ *********
ديدی! مگر میشود نيامده باز برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی میدانم در جمع من و اين بُغضِ بیقرار، جای تو خالی!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/25ساعت 17:55 توسط پریسا |
|
|
در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام..... به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم.... و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم... به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم |