![]() |
![]() |
|
| I'm king of my castle |
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/09/17ساعت 23:8 توسط پریسا |
|
|
آرزوهای ویکتور هوگو اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/09/11ساعت 22:50 توسط پریسا |
|
|
اینجا قلعه تنهایی من است. دیر زمانی است صدای گذر هیچ پرنده ای سکوت آسمان آن را بر هم نزده. و هیچ کس حتی غریبه یا گمشده ای گذارش بدین سرزمین نرسیده.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/06/10ساعت 23:18 توسط پریسا |
|
|
به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/05/28ساعت 0:47 توسط پریسا |
|
|
دنیا جائی برای اعداد اعشاری نداره. تو دنیا یا به سمت پائین گرد می شی و کم می شی، یا به سمت بالا گرد می شی و کمی. ولی همیشه در درونت چند رقم اعشار داری. وای به روزی که دنیا اعداد اعشاری رو به رسمیت بشناسه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:46 توسط پریسا |
|
|
اي همه گلهاي از سرما كبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/02/07ساعت 23:21 توسط پریسا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/02/02ساعت 21:25 توسط پریسا |
|
|
تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:15 توسط پریسا |
|
|
خیال خام پلنگ من , به سوي ماه جهيدن بود و ماه را ز بلندايش , به سوي خاک کشيدن بود پلنگ من -دل مغرورم - پريد و پنجه به خالي زد که عشق - ماه بلند من - وراي دست رسيدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه ی ديدارت شروع وسوسه اي در من,به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم آري! موازيان به ناچاري که هر دو باورمان ز آغاز, به يکدگر نرسيدن بود اگر چه هيچ گل مرده , دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود شراب خواستم وعمرم, شرنگ ريخت به کام من فريب کار دغل پيشه , بهانه اش نشنيدن بود چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فکر پريدن بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:5 توسط پریسا |
|
|
من صبورم اما... به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما... چه قدر با همه ی عاشقی ام محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما... آه... این بغض گران صبر چه می داند چیست؟
می روم... نمی دانم به کجا... نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه... نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه... نمی دانم وقتی آمدنم دور می شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه... هیچ نمی دانم تنها می دانم باید بروم مراقب دلهایتان باشید... نکند سرمای زمستان بر دلهایتان بنشیند هر چه باشد دلهایتان آن قدر ظریف است که می ترسم زمستان... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/21ساعت 22:44 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/15ساعت 17:18 توسط پریسا |
|
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم گفت: ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی مطمئن بودم به من سرمیزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:10 توسط پریسا |
|
شنيدستم که مجنون جگر خون چو زد زين دار فانی خيمه بيرون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 4:21 توسط پریسا |
|
|
در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند،
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:25 توسط پریسا |
|
|
پس کی خواهی آمد!؟ *********
ديدی! مگر میشود نيامده باز برهنه به بستر بیکسی مُردن، تو از يادم نمیروی میدانم در جمع من و اين بُغضِ بیقرار، جای تو خالی!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/10/25ساعت 17:55 توسط پریسا |
|
|
در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام..... به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم.... و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم... به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم تا خستگي هايم را در زلال قلبت مرهم گذارم... به ناگاه چون گلبرگهاي گل سرخ در تند باد ابديت محو مي شوي و من دلتنگ حضورت با گريه آسمان همنوا مي شوم…
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/10/14ساعت 17:48 توسط پریسا |
|
|
دلم فقط بارون می خواد
*آرزوهایمان که سوخت
دانستیم باران چقدر بی بهانه می بارد وتقویم های تازه همیشه روزهای کهنه را تکرار می کنند ... *آرزوها چه نارسیده چیده می شوند و واژه ها چه بی جوانه و بی ریشه می خشکند روزگاری است که دلم چشم به راه کسی است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/05ساعت 16:12 توسط پریسا |
|
|
غروب غمگینانه ای بر شهر دلم جولان می کند خیابانهای خلوت خیالم را با دو خط موازی خط کشی می کنم عابران این خیابان همگی به تکاپو خواسته اند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/05/15ساعت 0:2 توسط پریسا |
|
![]() دلا باید به هر دم یا علی گفت نه هر دم بل دما دم یا علی گف
به صدق دل همیشه یاد او کرد به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
ز لیلیی شنیدم یا علی گفت به مجنونی رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه آن دم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت
دمی که روح در آدم دمیدند ز جا برخاست آدم یا علی گفت
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست توسل جست و هر دم یا علی گفت
عصا د ر دست موسی اژدها شد کلیم الله مسلم یا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
رسول الله شنید از پرده غیب ندایی آمد آن هم یا علی گفت
نزول وحی چون فرمود سبحان ملک در اولین دم یا علی گفت
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر گما نم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/05/05ساعت 18:16 توسط پریسا |
|
رنگ دوست داشتن را میان مدادرنگیهای شكستهام گم كردهام. تیلهها را هر روز خیره میشوم. و دانههای سپید اگر گاهی باشند محو میشوند در سیاهی و من هنوز خواب. نو شوم. بیرنگم مثل رنگ خدا، هزار رنگ در بیرنگی مینشینم روی سبزی سجادهام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/03/20ساعت 18:44 توسط پریسا |
|
|
شد ز غمت خانه ی سودا دلم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/02/26ساعت 0:8 توسط پریسا |
|
|
گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/01/28ساعت 0:19 توسط پریسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/01/16ساعت 16:15 توسط پریسا |
|
|
*نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی*
دوستای گلم سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک می گم سال خوبی رو براتون آرزو می کنم سالی سرشار از شادی٫سلامتی و موفقیت. ان شاءاله که امسال حال همگی مون به احسن حالها تبدیل بشه " آمین". الهی! روحی به لطافت قطرههاي باران، به پاكي دانههاي برف، به سرخی گلهاي الماسی، به طراوت شكوفههاي بهاری، به سبزی سبزههاي نوروزی، به آبی آسمانها، و به وسعت بيكرانها براي فهم «عشق» به ما عطا كن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/12/27ساعت 0:6 توسط پریسا |
|
|
دلم دگرنمي نويسد . دلم دگر از دردهاي خود نمي نويسد . قلم اراده ندارد . قلم جان ندارد .آن قدر از سردي نوشتم كه انگشتانم منجمد شد و من دگر توان برداشتن قلم را ندارم . اين قلم كه اين همه راز در دل نهفته دارد ، براي دستان من بار سنگيني ست .
نمي نويسم . چه سود كه بنويسم . آيندگان بر نوشته هايم خنده خواهند زد . كسي مثل من نيست . دنياي من به رنگي دگر است . آن قدر در رنگين كمان هستي كه همه اش تجلي خدا بود به دنبال رنگ آبي عشق گشتم كه دلم به هر رنگي آلوده شد . در ادغام رنگهاي زيباي خلقت بر دل پاك و بي آلايش من ، رنگ خاكستري زاده شد و تمام هستي مرا فرا گرفت . من از سپيدي دل به خاكستر وجود رسيدم ، به رنگ مرگ . به دنبال واژه زندگي بودم ولي به معناي يأس دست يافتم . داغ تنهائي بر پيشاني ام خورد تا كه در اين جمعيت سوداگر من از دگران متمايز شوم . آرزوهاي زيادي داشتم ، آرزوهايم بر باد رفت . نه در دستم گنج قاروني دارم و نه به زير پايم قالي سليمان . دستان تهي مرا كه در دست خواهد گرفت ؟ قلم نمي خواست بنويسد اما كلمات پشت سر هم زاده شدند و قلم قابله اي بيش نبود . شايد قصه اي گفته باشم اما اين روايت يك درد است ، روايت يك عشق . نه خوني ريخته شد و نه ظلمي در كار بود تنها مرگ آهسته اي بود براي عاشقي دلخسته كه دنيا را جور ديگري مي خواست.
در اين حال مستي صفا كردم ترا اي خدا من صدا كردم از اين روزگاري كه من ديده ام چه شبها خدايا خدا كردم نهادم سر سجده بر خاكت به درگاهت امشب دعا كردم شرار عمر فاني ام من طلوع جاودان تويي تو نشان ناتواني ام من توان بي نشان تويي تو تو شور عشقم داده اي مرا تو رسوا كرده اي به كوي اهل دل مرا تو مست و شيدا كرده اي كجا روم كه چاره ساز اي خدا تويي نياز هر چه بي نياز اي خدا تويي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/12/12ساعت 2:4 توسط پریسا |
|
هیچ کس نمی داند محبوب من به چه اندازه زیبا بود.
به که بخشيدي؟ لبخندهايي که از من دريغ کردي به که باج دادي؟ صداقتي که از آن من بود به چه کسي سپردي؟ وجودي که هستيم شده بود همهء باورم بودي که مي روي همهء ستاره ام در اين سياهي ِ تنهايي همهء آنچه داروندارم بود همهء من را همهء تو را ستاره و باران را آسمان و زمين را بهانه کردي که مي روي و بفهمم بايد بروي کاش مي دانستم چه بايد کرد کاش کسي چيزي به من مي گفت کسي که در چنين لحظه اي کاري کرده بود تنها برايت نوشتم: اگر مي روي خورشيد را هم با خودت ببر بي تو خورشيد بر بام آسمان بارانيم به چه کار مي آيد؟ همه آرامشي که مي روي همه از تو نيازم مي بينم مي روي مي دانم مي مانم می دانم .................. ******************************************** در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی ********************************************
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 0:58 توسط پریسا |
|
|
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را...
آنروز بی گمان گريه خواهم كرد به اندازه تمام ابرهاي آسمان تا بداني چه قدر دلتنگت بودم و اشك خواهم ريخت به اندازه تمام قطرات باران تا بداني بي تو چه ها كشيدم و به تو خواهم گفت : که چه غریبانه در دیاری واماندم که ( هيچكس مردنم را بي تو نديد) وکسی تنهائی ام را حس نکرد *************** چند پاییز گذشت و تو همان بهار دوری که شاید هرگز نخواهی آمد... چند پاییز است که احساسم را در کوله بار زمستانیم پیچیده ام و در انتظار پنجره های غمگین عبور برگها را در دفتر خاطراتم مرور می کنم... چند پاییز است که در خوابهایم نقش می زنی و من هر روزم را با فردا به بغضی گره می زنم اماتو رفته ای! تا دور! تا بینهایت... تا آن سوی جادهها... و هنوز آیینه در انتظار است و گلدان بی تاب...و غروب زیبا و من با خود و واژه ها تنها...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 0:3 توسط پریسا |
|
|
ز دست محبوب ندانم چون كنم وز هجر رويش ديده جيحون كنم سرو مرا پا در گل است وان خط و خالش مايل است يار من، دلدار من، كمتر تو جفا كن يادي آخر تو ز ما كن *********
عید غدیر خم بر همه عاشقان مولا مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 0:40 توسط پریسا |
|
|
بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت بی تو ای شوق غزل آلوده ی شب های من لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت آن قدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم کاش چشمان تو هم این قدر زیبایی نداشت این منم پنهان ترین افسانه ی شب های تو آن که در مهتاب باران شوق پیدایی نداشت در گریز از خلوت شب های بی پایان خود بی تو اما خواب چشم هیچ لالایی نداشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/01ساعت 1:32 توسط پریسا |
|
|
سلام
می خواهم دعوتتون کنم به یک سفر به دوران کودکی روی ادامه مطلب لطفاْ کلیلک کنید و بقیه عکس ها رو اونجا ببینین
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/29ساعت 2:9 توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به یاد روزهایی که در میان افق لاجوردی زندگی به دنبال سراب بودیم تا در فریادهای روشن احساس تعبیری غظیم بود برای کلمه ی دوستی
|
| پیوندها |
|
.•*•.•*•.کریستال.•*•. .•*•. وبلاگ پگاه جونه دیگه!!!! زيبايي سايه خداوند بر كهكشانهاست ژورناليست ملودي ღ.•*ستاره شیشه ای*•.ღ مدیریت موفق من ء تو - مقصر ویرگول است |
|
RSS
|