تبليغاتX
.•*•.•*•.ماه مشرقی.•*•.•*•.
I'm king of my castle
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،
خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛
معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 23:8  توسط پریسا | 

آرزوهای ویکتور هوگو

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 22:50  توسط پریسا | 

اینجا قلعه تنهایی من است.

دیر زمانی است صدای گذر هیچ پرنده ای سکوت آسمان آن را بر هم نزده.

و هیچ کس حتی غریبه یا گمشده ای گذارش بدین سرزمین نرسیده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/10ساعت 23:18  توسط پریسا | 

به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد
اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد
وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود
وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم گريه مي کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد
که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد
اي تو يارم، روزگارم، گفتني ها با تو دارم
اي تو يارم، از گذشته يادگارم
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست

در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پلهاي پيوند
در عبور از مسلخ تن، عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم، برتر از ما عشق ما بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 0:47  توسط پریسا | 

دنیا جائی برای اعداد اعشاری نداره.

تو دنیا

یا به سمت پائین گرد می شی و کم می شی،

یا به سمت بالا گرد می شی و کمی.

ولی همیشه در درونت چند رقم اعشار داری.

وای به روزی که دنیا اعداد اعشاری رو به رسمیت بشناسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:46  توسط پریسا | 

اي همه گلهاي از سرما كبود
خنده هاتان را كه از لب ها ربود
مهر هرگز اين چنين غمگين نتافت
باغ هرگز اين چنين تنها نبود
تاجهاي نازتان بر سر شكست
باد وحشي چنگ زد بر سينه تان
صبح مي خندد خود آرايي كنيد
اشك هاي يخ زده آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگها تان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد
روزگاري شام غمگين خزان
خوشتر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان حال شما حال من است
اي همه گلهاي از سرما كبود
روزگاري چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
اين زمان دور از ملامتهاي ماه
چشم مي بندم كه جويم خواب را
روزگاري يك تبسم يك نگاه
خوشتر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر كه دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري هستيم را مي نواخت
آفتاب عشق شورانگيز من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ی از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شكست
خنده ام را اشك غم از لب ربود
زندگي در لاي رگهايم فسرد
اي همه گلهاي از سرما كبود

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 23:21  توسط پریسا | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 21:25  توسط پریسا | 

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که بر جاده دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:15  توسط پریسا | 

خیال خام پلنگ من ,  به سوي  ماه  جهيدن  بود     و ماه را ز بلندايش  ,  به سوي خاک کشيدن بود

پلنگ من -دل مغرورم - پريد و پنجه به خالي زد     که عشق - ماه بلند من - وراي دست رسيدن بود

گل شکفته!  خداحافظ  اگر چه  لحظه ی  ديدارت    شروع وسوسه اي در من,به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري!  موازيان به ناچاري    که هر دو باورمان  ز آغاز, به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه  هيچ  گل  مرده , دوباره  زنده  نشد  اما    بهار   در  گل   شيپوري  مدام   گرم   دميدن   بود

شراب خواستم وعمرم, شرنگ ريخت به کام من    فريب کار   دغل  پيشه ,  بهانه اش  نشنيدن  بود

چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم   تمام  عمر قفس مي بافت ولي  به فکر  پريدن بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:5  توسط پریسا | 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما...

چه قدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب 

و چراغی که تو را از شب متروک دلم

دور کند می ترسم

من صبورم اما...

آه... این بغض گران صبر چه می داند چیست؟

می روم...

نمی دانم به کجا...

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دور می شود

چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم

تنها می دانم باید بروم

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای زمستان بر دلهایتان بنشیند

هر چه باشد دلهایتان آن قدر ظریف است

که می ترسم زمستان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 22:44  توسط پریسا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 17:18  توسط پریسا | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو
من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:10  توسط پریسا | 
 

شنيدستم    که     مجنون   جگر     خون       چو   زد   زين   دار   فانی  خيمه   بيرون
دم     آخر    کشيد    از     سينه     فرياد       زمين  بوسيد و  ليلی گفت و  جان  داد
هواداران   ز    مژگان     خون      فشاندند      کفن    کردند    و   در   خاکش    نهادند
شب    قبر    از    برای    پرسش     دين        ملائک    آمدند    او     را    به      بالين
به   کف   هر    يک     عمود       آتشينی       که ربت  کيست دين تو چه دينی است
دلی   جويای   ليلی از  چپ   و     راست       چو   بانگ   قم   به   اذن الله  برخاست
چو    پرسيدند    مَن     رَبُک   ز       آغاز        بجز   ليلی     نيامد     از     وی     آواز
بگفتا    کيست     ربت    گفت      ليلی        که    جانم   در    ره    جانش    طفيلی
بگفتندش     به     دينت    بود      ميلی        بگفتا     آری     آری     عشق     ليلی
بگفتندش     بگو     از     قبله     خويش        بگفت     ابروی     آن   يار     وفا   کيش
بگفتند     از    کتاب     خود    بگو     باز        بگفتا     نامه ی      آن      يار       طناز
بگفتندش    رسولت     کيست      ناچار       بگفت    آن  کس   که  پيغام   آرد  از  يار
بگفتند    از     امام   خويش    می گوی        بگفت آن کس  که  روی  آرد   بدان  کوی
بگفتند       از        طريق         اعتقادات       بگو    از    عدل    و    توحيد   و   معادات
بگفتا   هست    در   توحيد    اين     راز         که  ليلی   را  به   خوبی   نيست   انباز
بود    عدل    آنکه   دارم    جرم    بسيار         از    آن    هستم   به  هجرانش   گرفتار
بخنده       آمدند      آن     دو     فرشته         عمود      آتشين     در      کف     گرفته
ندا   آمد   که   دست    از    وی   بداريد         به    ليلی    در    بهشتش     وا  گذاريد
که   او  را  نشئه ای  از   جانب   ماست         که  من خود  ليلی و  او  عاشق  ماست
شنيدم     گفت    مجنون     دل    افکار         ملائک   را    سپس    فرمود     آن    يار
تو   پنداری    که    من     ليلا   پرستم         من    آن    ليلای    ليلا     می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت         وفاداری    ز    مجنون     بايد      آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 4:21  توسط پریسا | 

در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند،

 هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:25  توسط پریسا | 

پس کی خواهی آمد!؟
من خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند
ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميده‌اند.

*********

 

ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!

آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.

راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.

 

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!

دير آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است !
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!

در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار، جای تو خالی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 17:55  توسط پریسا | 

 

در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام.....

به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم

و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم

و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم....

چشمانم را مي بندم و با قلبم صدايت مي كنم

و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود

مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم...

به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم

تا خستگي هايم را در زلال قلبت مرهم گذارم...

به ناگاه چون گلبرگهاي گل سرخ در تند باد ابديت محو مي شوي

و من دلتنگ حضورت با گريه آسمان همنوا مي شوم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 17:48  توسط پریسا | 

دلم فقط بارون می خواد

*آرزوهایمان که سوخت

دانستیم باران چقدر بی بهانه می بارد

وتقویم های تازه همیشه

روزهای کهنه را تکرار می کنند ...

*آرزوها چه نارسیده چیده می شوند و

واژه ها چه بی جوانه و بی ریشه می خشکند

روزگاری است که دلم چشم به راه کسی است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/05ساعت 16:12  توسط پریسا | 
 

غروب غمگینانه ای بر شهر دلم جولان می کند

خیابانهای خلوت خیالم را با دو خط موازی خط کشی می کنم

عابران این خیابان همگی به تکاپو خواسته اند
اینان به دنبال کدامین احساس مرا می آزارند؟
تنها و تکیده به کدامین دیوار این شهر می توانم تکیه کنم؟
منی که بادیه نشینی بیش نیستم
دیوار هائی که در پی هم بلند
و به اهرامی مانند که گوئی فرعونی در آن نهفته ا ست
درختانی که سر به فلک کشیده قامتی راست کرده اند و درخود فرو رفته اند
به امیدی ، گام هایم را بر روی
بر گ هایی که مثل دلم خزان زده اند می گذارم
تا با صدای خش خش بر گها آرام شوم
می خواهم تا آخر این خیابان خودم باشم و خودش!
ولی وقتی به خودمی آیم در بیا بانی هستم
که گام هایم را بر روی شن زار ها و سنگلاخ ها میگذارم
آفتاب سوزان که دلم را آتش می زند
بی آنکه جرعه آبی باشد که مرا سیراب کند
باز به امیدی که شب بیابان، آسما نی صاف و پر ستاره خواهد بود
که مرا آرام کند به راه خود ادامه می دهم
سنگینی کوله بارم در این سفر
که پر از حسرت و دلتنگی بیش نیست
مرا از پا در خواهد آورد
می خواهم عبور کنم بی واسطه هرگونه رهگذری که مرا یاری کند
سکوت حاکم را صدای سنگریزه ها می شکند
در دلم آشوبی به پا می شود
مثل کرمی در خود می پیچم
می خواهم پیله های تنهائی را به دور خود بتنم
نفسم را حبس می کنم
تا که شاید زودتر مچاله شوم و فرصتی نداشته باشم تا پروانه ای خلق کنم
آوائی غمناک و نحیف از بغض شکسته ام پدیدار میشود
من بی دریغ گریه می کنم
در این میان غرق ابهامم
واژه ها هم به من دهن کجی می کنند
نمی خواهند واژه ای خلق کنند که نهایت دلتنگیم و غم نهفتم را در آن بگنجانم
من در کدامین نقطه این خیالات به فرجام خواهم رسید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 0:2  توسط پریسا | 
 
 
دلا   باید   به   هر   دم  یا علی  گفت      نه  هر دم  بل  دما دم  یا علی  گف
 
به   صدق   دل   همیشه   یاد  او کرد      به  هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
 
ز    لیلیی    شنیدم    یا  علی    گفت       به  مجنونی   رسیدم   یا علی   گفت
 
مگر  این   وادی    دارالجنون   است       که  هر دیوانه   دیدم   یا علی   گفت
 
نسیمی  غنچه ای   را   باز   می کرد       به  گوش  غنچه آن  دم یا علی  گفت
 
یقین          پروردگار        آفرینش       به   موجودات   عالم   یا علی   گفت
 
دمی    که    روح    در  آدم   دمیدند      ز  جا   برخاست  آدم   یا علی   گفت
 
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست     توسل  جست  و هر  دم  یا علی  گفت
 
عصا   د ر دست  موسی  اژدها   شد      کلیم الله     مسلم      یا علی     گفت
 
نمی شد    زنده   جان   مرده   هرگز     یقین   عیسی  بن  مریم  یا علی  گفت
 
رسول الله    شنید   از    پرده    غیب     ندایی  آمد   آن   هم   یا علی    گفت
 
نزول   وحی    چون   فرمود   سبحان     ملک  در  اولین   دم   یا علی   گفت
 
به   فرقش   کی  اثر  می کرد  شمشیر     گما نم    ابن ملجم    یا علی    گفت
 
مگر    خیبر  ز  جایش  کنده   می شد     یقین  آنجا  علی   هم   یا علی   گفت
 
ولادت مولای متقیان حضرت علی (ع) بر تمامی شیعیان واقعی و پیروان راستین آن حضرت  مبارک باد
+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 18:16  توسط پریسا | 

رنگ دوست داشتن را میان مداد‌رنگی‌های شكسته‌ام گم كرده‌ام. تیله‌ها را هر روز خیره می‌شوم.
-می‌كاری؟
-نه تو بكار
میان گلهای قالی‌ كه هر گلی خانه كاشتن بود و گل كردن ، رنگ زندگی را گم كرده‌ام. زیر سقفهای عشق روزها چگونه می‌گذرند و میان بهت بودن من چه آشوبی‌است. خوابم و همه این رج‌های سیاه می‌نشینند روی هم، لحظه لحظه

و دانه‌های سپید اگر گاهی باشند محو می‌شوند در سیاهی و من هنوز خواب.
مشت می‌زنم و تكرارم را می شكنم در آینه‌هایی كه سیاه اند و غبارآلوده كه

نو شوم.

بی‌رنگم مثل رنگ خدا، هزار رنگ در بی‌رنگی

می‌نشینم روی سبزی سجاده‌ام
الهي و ربي من لي غیرك
چگونه تازه‌ام می‌كنی هربار؟
جوانه می‌زنم، سبزم، سبزِ سبز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 18:44  توسط پریسا | 

شد  ز  غمت  خانه ی   سودا   دلم
در طلبت   رفت   به    هر   جا  دلم
از    طلبِ   گوهرِ    گویای     عشق
موج زند   ،   موج   ،  چو  دریا   دلم
گر  نکنی   بر    دل    من    رحمتی
وای  دلم  ،  وای  دلم  ،  وای   دلم
در     طلبِ     ظهر     رخ      ماهرو
می نگرد       جانب       بالا      دلم
روز  شد  و   چادر   شب   می درد
در  پی  آن   عیش  و   تماشا   دلم
گر  نکنی   بر   دل     من    رحمتی
وای  دلم  ،  وای  دلم  ،  وای  دلم
آه   که   امروز   دلم   را   چه   شد
دوش چه گفته است کسی با دلم؟
از  دلِ   تو  در دل من  نکته هاست
آه  چه  ره  است  از  دل  تو تا دلم؟
گر   نکنی    بر    دل   من    رحمتی
وای   دلم  ، وای   دلم  ،  وای  دلم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/26ساعت 0:8  توسط پریسا | 

                                                            

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

                                                                            
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.   

                                                                     

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟                                                               

  گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.
                                                                            
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟
                                                                    
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد.
                       
                                                     
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟
                                                                                 
گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
                                                                 

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟                                                                
گفت: اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو بازگفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من مي دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم.
                                                                             
گفتم: مهربانترين خدا، دوست دارمت ...
                                                                             
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

                                                            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت 0:19  توسط پریسا | 

شايد خطا كردم ... 

و تو بي آن كه فكرغربت چشمان من باشي ... 

نمي دانم كجا تا كي براي چه ولي رفتي ... 

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد ...

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت ... 

و بعد از رفتنت ... 

رسم نوازش درغمي خاكستري گم شد ... 

و گنجشكي كه هر روز ...  

از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت ... 

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد ... 

و بعد از رفتن تو ... 

آسمان چشمهايم خيس باران بود... 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد ... 

من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت .. 

كسي حس كرد ... 

من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مُرد ... 

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد ... 

و من با آنكه مي دانم ...

تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد ... 

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ... 

ای کاش می شد برگردی ... 

    ای کاش ... ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 16:15  توسط پریسا | 

*نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

 

دوستای گلم سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک می گم سال خوبی رو براتون آرزو می کنم سالی سرشار از شادی٫سلامتی و موفقیت. ان شاءاله که امسال حال همگی مون به احسن حالها تبدیل بشه " آمین".

   الهی!

                     روحی به لطافت قطره‌هاي باران،

                   به پاكي دانه‌هاي برف،

                          به سرخی گل‌هاي الماسی،

           به طراوت شكوفه‌هاي بهاری،

                به سبزی سبزه‌هاي نوروزی،

              به آبی آسمان‌ها،                                                                و به وسعت بي‌كران‌ها

             براي فهم

              «عشق»

               به ما عطا كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 0:6  توسط پریسا | 
  دلم دگرنمي نويسد . دلم دگر از دردهاي خود نمي نويسد . قلم اراده ندارد . قلم جان ندارد .آن قدر از سردي نوشتم كه انگشتانم منجمد شد و من دگر توان برداشتن قلم را ندارم . اين قلم كه اين همه راز در دل نهفته دارد ، براي دستان من بار سنگيني ست .
نمي نويسم . چه سود كه بنويسم . آيندگان بر نوشته هايم خنده خواهند زد . كسي مثل من نيست . دنياي من به رنگي دگر است . آن قدر در رنگين كمان هستي كه همه اش تجلي خدا بود به دنبال رنگ آبي عشق گشتم كه دلم به هر رنگي آلوده شد . در ادغام رنگهاي زيباي خلقت بر دل پاك و بي آلايش من ، رنگ خاكستري زاده شد و تمام هستي مرا فرا گرفت . من از سپيدي دل به خاكستر وجود رسيدم ، به رنگ مرگ .
به دنبال واژه زندگي بودم ولي به معناي يأس دست يافتم . داغ تنهائي بر پيشاني ام خورد تا كه در اين جمعيت سوداگر من از دگران متمايز شوم . آرزوهاي زيادي داشتم ، آرزوهايم بر باد رفت . نه در دستم گنج قاروني دارم و نه به زير پايم قالي سليمان . دستان تهي مرا كه در دست خواهد گرفت ؟
قلم نمي خواست بنويسد اما كلمات پشت سر هم زاده شدند و قلم قابله اي بيش نبود . شايد قصه اي گفته باشم اما اين روايت يك درد است ، روايت يك عشق . نه خوني ريخته شد و نه ظلمي در كار بود تنها مرگ آهسته اي بود براي عاشقي دلخسته كه دنيا را جور ديگري مي خواست.

در اين حال مستي صفا كردم

ترا اي خدا من صدا كردم

از اين روزگاري كه من ديده ام

چه شبها خدايا خدا كردم

نهادم سر سجده بر خاكت

به درگاهت امشب دعا كردم

شرار عمر فاني ام من

طلوع جاودان تويي تو

نشان ناتواني ام من

توان بي نشان تويي تو

تو شور عشقم داده اي

مرا تو رسوا كرده اي

به كوي اهل دل مرا

تو مست و شيدا كرده اي

كجا روم كه چاره ساز اي خدا تويي

نياز هر چه بي نياز اي خدا تويي

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 2:4  توسط پریسا | 

هیچ کس نمی داند محبوب من به چه اندازه زیبا بود.

به که بخشيدي؟

لبخندهايي که از من دريغ کردي

به که باج دادي؟

صداقتي که از آن من بود

به چه کسي سپردي؟

وجودي که هستيم شده بود

همهء باورم بودي که مي روي

همهء ستاره ام در اين سياهي ِ تنهايي

همهء آنچه داروندارم بود

همهء من را

همهء تو را

ستاره و باران را

آسمان و زمين را

بهانه کردي

که مي روي و بفهمم بايد بروي

کاش مي دانستم چه بايد کرد

کاش کسي چيزي به من مي گفت

کسي که در چنين لحظه اي کاري کرده بود

تنها برايت نوشتم:

اگر مي روي

خورشيد را هم با خودت ببر

بي تو خورشيد بر بام آسمان بارانيم

به چه کار مي آيد؟

همه آرامشي که مي روي

همه از تو نيازم

مي بينم مي روي

مي دانم مي مانم

می دانم  ..................

                           ********************************************

در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی

                           ********************************************

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 0:58  توسط پریسا | 
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را...

 

آنروز بی گمان گريه خواهم كرد

به اندازه تمام ابرهاي آسمان

تا بداني چه قدر دلتنگت بودم

و اشك خواهم ريخت

به اندازه تمام قطرات باران

 تا بداني بي تو چه ها كشيدم

و به تو خواهم گفت :

 که چه غریبانه در دیاری واماندم که

( هيچكس مردنم را بي تو نديد)

وکسی تنهائی ام را حس نکرد

***************

چند پاییز گذشت و تو همان بهار دوری که شاید هرگز نخواهی آمد...

چند پاییز است که احساسم را در کوله بار زمستانیم پیچیده ام و در انتظار

پنجره های غمگین عبور برگها را در دفتر خاطراتم مرور می کنم...

چند پاییز است که در خوابهایم نقش می زنی و من هر روزم را با فردا به

بغضی گره می زنم اماتو رفته ای! تا دور! تا بینهایت... تا آن سوی

جادهها...

و هنوز آیینه در انتظار است و گلدان بی تاب...و غروب زیبا

و من با خود و واژه ها تنها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 0:3  توسط پریسا | 

ز  دست  محبوب   ندانم   چون   كنم        وز هجر  رويش ديده  جيحون كنم

يارم    چو     شمع    محفل     است        ديدن      رويش     مشكل    است

سرو     مرا     پا     در    گل    است        وان  خط  و   خالش   مايل   است

يار من،  دلدار من،  كمتر تو جفا  كن        يادي      آخر     تو     ز     ما    كن

رفتم برآن ماهرو بااو نشستم روبرو        گفتم     سخنها     مو     به     مو

يار من ،  دلدار من ،  كمتر تو جفا كن       يادي     آخر     تو     ز     ما     كن

 *********

  عید غدیر خم بر همه عاشقان مولا مبارک باد

ONLY 4 U

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 0:40  توسط پریسا | 

بی نگاه  عشق  مجنون  نیز  لیلایی  نداشت

بی مقدس  مریمی  دنیا  مسیحایی  نداشت

بی تو  ای شوق غزل  آلوده ی شب های من

 لحظه ای حتی  دلم با من  هم آوایی نداشت

آن قدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم

 کاش چشمان تو هم  این قدر زیبایی  نداشت

 این منم  پنهان ترین افسانه ی  شب های تو

  آن که در مهتاب  باران  شوق  پیدایی نداشت

  در گریز  از  خلوت  شب های   بی پایان  خود

   بی تو  اما خواب  چشم  هیچ  لالایی نداشت

parisa

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 1:32  توسط پریسا | 
سلام

می خواهم دعوتتون کنم به یک سفر به دوران کودکی

روی ادامه مطلب لطفاْ کلیلک کنید و بقیه عکس ها رو اونجا ببینین

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/29ساعت 2:9  توسط پریسا |