تبليغاتX
.•*•.•*•.ماه مشرقی.•*•.•*•.
I'm king of my castle


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 21:25  توسط پریسا | 

به تو از تو مي نويسم به تو اي هميشه در ياد
اي هميشه از تو زنده لحظه هاي رفته بر باد
وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت بي کسي تنها کسم بود
وقتي از آزار پاييز برگ و باغ هم گريه مي کرد
قاصد چشم تو آمد مژده روييدن آورد
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
اي هميشگي ترين عشق در حضور حضرت تو
اي که مي سوزم سراپا تا ابد در حسرت تو
به تو نامه مي نويسم نامه اي نوشته بر باد
که به اسمت چو رسيدم قلمم به گريه افتاد
اي تو يارم، روزگارم، گفتني ها با تو دارم
اي تو يارم، از گذشته يادگارم
به تو نامه مي نويسم اي عزيز رفته از دست
اي که خوشبختي پس از تو گم شد و به قصه پيوست
در گريز ناگزيرم گريه شد معناي لبخند
ما گذشتيم و شکستيم پشت سر پلهاي پيوند
در عبور از مسلخ تن، عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم مي گذشتيم، برتر از ما عشق ما بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:47  توسط پریسا | 

دنیا جائی برای اعداد اعشاری نداره.

تو دنیا

یا به سمت پائین گرد می شی و کم می شی،

یا به سمت بالا گرد می شی و کمی.

ولی همیشه در درونت چند رقم اعشار داری.

وای به روزی که دنیا اعداد اعشاری رو به رسمیت بشناسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 16:46  توسط پریسا | 

اي همه گلهاي از سرما كبود
خنده هاتان را كه از لب ها ربود
مهر هرگز اين چنين غمگين نتافت
باغ هرگز اين چنين تنها نبود
تاجهاي نازتان بر سر شكست
باد وحشي چنگ زد بر سينه تان
صبح مي خندد خود آرايي كنيد
اشك هاي يخ زده آيينه تان
رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگها تان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد
روزگاري شام غمگين خزان
خوشتر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان حال شما حال من است
اي همه گلهاي از سرما كبود
روزگاري چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
اين زمان دور از ملامتهاي ماه
چشم مي بندم كه جويم خواب را
روزگاري يك تبسم يك نگاه
خوشتر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر كه دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاري هستيم را مي نواخت
آفتاب عشق شورانگيز من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ی از آرزو لبريز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شكست
خنده ام را اشك غم از لب ربود
زندگي در لاي رگهايم فسرد
اي همه گلهاي از سرما كبود

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 23:21  توسط پریسا | 

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که بر جاده دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 22:15  توسط پریسا | 

خیال خام پلنگ من ,  به سوي  ماه  جهيدن  بود     و ماه را ز بلندايش  ,  به سوي خاک کشيدن بود

پلنگ من -دل مغرورم - پريد و پنجه به خالي زد     که عشق - ماه بلند من - وراي دست رسيدن بود

گل شکفته!  خداحافظ  اگر چه  لحظه ی  ديدارت    شروع وسوسه اي در من,به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري!  موازيان به ناچاري    که هر دو باورمان  ز آغاز, به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه  هيچ  گل  مرده , دوباره  زنده  نشد  اما    بهار   در  گل   شيپوري  مدام   گرم   دميدن   بود

شراب خواستم وعمرم, شرنگ ريخت به کام من    فريب کار   دغل  پيشه ,  بهانه اش  نشنيدن  بود

چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم   تمام  عمر قفس مي بافت ولي  به فکر  پريدن بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 23:5  توسط پریسا | 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما...

چه قدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب 

و چراغی که تو را از شب متروک دلم

دور کند می ترسم

من صبورم اما...

آه... این بغض گران صبر چه می داند چیست؟

می روم...

نمی دانم به کجا...

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دور می شود

چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم

تنها می دانم باید بروم

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای زمستان بر دلهایتان بنشیند

هر چه باشد دلهایتان آن قدر ظریف است

که می ترسم زمستان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 22:44  توسط پریسا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 17:18  توسط پریسا | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو
من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:10  توسط پریسا | 
 

شنيدستم    که     مجنون   جگر     خون       چو   زد   زين   دار   فانی  خيمه   بيرون
دم     آخر    کشيد    از     سينه     فرياد       زمين  بوسيد و  ليلی گفت و  جان  داد
هواداران   ز    مژگان     خون      فشاندند      کفن    کردند    و   در   خاکش    نهادند
شب    قبر    از    برای    پرسش     دين        ملائک    آمدند    او     را    به      بالين
به   کف   هر    يک     عمود       آتشينی       که ربت  کيست دين تو چه دينی است
دلی   جويای   ليلی از  چپ   و     راست       چو   بانگ   قم   به   اذن الله  برخاست
چو    پرسيدند    مَن     رَبُک   ز       آغاز        بجز   ليلی     نيامد     از     وی     آواز
بگفتا    کيست     ربت    گفت      ليلی        که    جانم   در    ره    جانش    طفيلی
بگفتندش     به     دينت    بود      ميلی        بگفتا     آری     آری     عشق     ليلی
بگفتندش     بگو     از     قبله     خويش        بگفت     ابروی     آن   يار     وفا   کيش
بگفتند     از    کتاب     خود    بگو     باز        بگفتا     نامه ی      آن      يار       طناز
بگفتندش    رسولت     کيست      ناچار       بگفت    آن  کس   که  پيغام   آرد  از  يار
بگفتند    از     امام   خويش    می گوی        بگفت آن کس  که  روی  آرد   بدان  کوی
بگفتند       از        طريق         اعتقادات       بگو    از    عدل    و    توحيد   و   معادات
بگفتا   هست    در   توحيد    اين     راز         که  ليلی   را  به   خوبی   نيست   انباز
بود    عدل    آنکه   دارم    جرم    بسيار         از    آن    هستم   به  هجرانش   گرفتار
بخنده       آمدند      آن     دو     فرشته         عمود      آتشين     در      کف     گرفته
ندا   آمد   که   دست    از    وی   بداريد         به    ليلی    در    بهشتش     وا  گذاريد
که   او  را  نشئه ای  از   جانب   ماست         که  من خود  ليلی و  او  عاشق  ماست
شنيدم     گفت    مجنون     دل    افکار         ملائک   را    سپس    فرمود     آن    يار
تو   پنداری    که    من     ليلا   پرستم         من    آن    ليلای    ليلا     می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت         وفاداری    ز    مجنون     بايد      آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 4:21  توسط پریسا | 

در نگاه آنان که پرواز را نمی فهمند،

 هر چه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 21:25  توسط پریسا | 

پس کی خواهی آمد!؟
من خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند
ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميده‌اند.

*********

 

ديدی!
ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم
ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم
ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!

آخرين روزِ خسته،
همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟
سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،
پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،
و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.

راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!
رسيد، اما وقتی
که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه
خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.

در غيبت پُر سوالِ تو
آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی
هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.
در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.
در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.

 

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟
باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.
چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی،
تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان،
تو از يادم نمی‌روی
تو ... تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟!

دير آمدی ... دُرُست!
پرستارِ پروانه و ارغوان بوده‌ای، دُرُست!
مراقب خواناترين ترانه از هق‌هقِ گريه بوده‌ای، دُرُست!
رازدارِ آوازِ اهل باران بوده‌ای، دُرُست!
خواهرِ غمگين‌ترين خاطراتِ دريا بوده‌ای، دُرُست!
اما از من و اين اندوهِ پُرسينه بی‌خبر، چرا؟

آه که چقدر سرانگشتِ خسته بر بُخار اين شيشه کشيدم
چقدر کوچه را تا باورِ آسمان و کبوتر
تا خوابِ سرشاخه در شوقِ نور
تا صحبتِ پسين و پروانه پائيدم و تو نيامدی!
باز عابران، همان عابرانِ خسته‌ی هميشگی بودند
باز خانه، همان خانه و کوچه، همان کوچه و
شهر، همان شهر ساکتِ ساليان ...!
من اما از همان اولِ بارانِ بی‌قرار می‌دانستم
ديدار دوباره‌ی ما مُيَسّر است !
مرا نان و آبی، علاقه‌ی عريانی،
ترانه‌ی خُردی، توشه‌ی قناعتی بس بود
تا برای هميشه با اندکی شادمانی و شبی از خوابِ تو سَر کُنم.

می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!

در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار، جای تو خالی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 17:55  توسط پریسا | 

 

در غروب تنهايي تو را به انتظار نشسته ام.....

به افق دور دست چشمانت پرواز مي كنم

و نام تو را زير لب زمزمه مي كنم

و سر مست از لحظه هاي با تو بودن ترانه زندگي را مي سرايم....

چشمانم را مي بندم و با قلبم صدايت مي كنم

و قلبم از عطر نگاهت لبريز مي شود

مي خواهم حضورت را بر بوم دلم جاودانه كنم...

به رقص موزون موهايت نگاه مي كنم به سويت مي آيم</