![]() |
![]() |
|
| I'm king of my castle |
هیچ کس نمی داند محبوب من به چه اندازه زیبا بود.
به که بخشيدي؟ لبخندهايي که از من دريغ کردي به که باج دادي؟ صداقتي که از آن من بود به چه کسي سپردي؟ وجودي که هستيم شده بود همهء باورم بودي که مي روي همهء ستاره ام در اين سياهي ِ تنهايي همهء آنچه داروندارم بود همهء من را همهء تو را ستاره و باران را آسمان و زمين را بهانه کردي که مي روي و بفهمم بايد بروي کاش مي دانستم چه بايد کرد کاش کسي چيزي به من مي گفت کسي که در چنين لحظه اي کاري کرده بود تنها برايت نوشتم: اگر مي روي خورشيد را هم با خودت ببر بي تو خورشيد بر بام آسمان بارانيم به چه کار مي آيد؟ همه آرامشي که مي روي همه از تو نيازم مي بينم مي روي مي دانم مي مانم می دانم .................. ******************************************** در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالی ********************************************
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/11/27ساعت 0:58 توسط پریسا |
|
|
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهی ما را علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل بباید چارهای کردن کنون آن ناشکیبا را چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی وگرنه بیشما قدری ندارد دین و دنیا را بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را...
آنروز بی گمان گريه خواهم كرد به اندازه تمام ابرهاي آسمان تا بداني چه قدر دلتنگت بودم و اشك خواهم ريخت به اندازه تمام قطرات باران تا بداني بي تو چه ها كشيدم و به تو خواهم گفت : که چه غریبانه در دیاری واماندم که ( هيچكس مردنم را بي تو نديد) وکسی تنهائی ام را حس نکرد *************** چند پاییز گذشت و تو همان بهار دوری که شاید هرگز نخواهی آمد... چند پاییز است که احساسم را در کوله بار زمستانیم پیچیده ام و در انتظار پنجره های غمگین عبور برگها را در دفتر خاطراتم مرور می کنم... چند پاییز است که در خوابهایم نقش می زنی و من هر روزم را با فردا به بغضی گره می زنم اماتو رفته ای! تا دور! تا بینهایت... تا آن سوی جادهها... و هنوز آیینه در انتظار است و گلدان بی تاب...و غروب زیبا و من با خود و واژه ها تنها...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 0:3 توسط پریسا |
|
|
ز دست محبوب ندانم چون كنم وز هجر رويش ديده جيحون كنم سرو مرا پا در گل است وان خط و خالش مايل است يار من، دلدار من، كمتر تو جفا كن يادي آخر تو ز ما كن *********
عید غدیر خم بر همه عاشقان مولا مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/11/02ساعت 0:40 توسط پریسا |
|
|
بی نگاه عشق مجنون نیز لیلایی نداشت بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت بی تو ای شوق غزل آلوده ی شب های من لحظه ای حتی دلم با من هم آوایی نداشت آن قدر خوبی که در چشمان تو گم می شوم کاش چشمان تو هم این قدر زیبایی نداشت این منم پنهان ترین افسانه ی شب های تو آن که در مهتاب باران شوق پیدایی نداشت در گریز از خلوت شب های بی پایان خود بی تو اما خواب چشم هیچ لالایی نداشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/01ساعت 1:32 توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به یاد روزهایی که در میان افق لاجوردی زندگی به دنبال سراب بودیم تا در فریادهای روشن احساس تعبیری غظیم بود برای کلمه ی دوستی
|
| پیوندها |
|
.•*•.•*•.کریستال.•*•. .•*•. وبلاگ پگاه جونه دیگه!!!! زيبايي سايه خداوند بر كهكشانهاست ژورناليست ملودي ღ.•*ستاره شیشه ای*•.ღ مدیریت موفق من ء تو - مقصر ویرگول است |
|
RSS
|