تبليغاتX
.•*•.•*•.ماه مشرقی.•*•.•*•.
I'm king of my castle

*نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی*

 

دوستای گلم سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک می گم سال خوبی رو براتون آرزو می کنم سالی سرشار از شادی٫سلامتی و موفقیت. ان شاءاله که امسال حال همگی مون به احسن حالها تبدیل بشه " آمین".

   الهی!

                     روحی به لطافت قطره‌هاي باران،

                   به پاكي دانه‌هاي برف،

                          به سرخی گل‌هاي الماسی،

           به طراوت شكوفه‌هاي بهاری،

                به سبزی سبزه‌هاي نوروزی،

              به آبی آسمان‌ها،                                                                و به وسعت بي‌كران‌ها

             براي فهم

              «عشق»

               به ما عطا كن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 0:6  توسط پریسا | 
  دلم دگرنمي نويسد . دلم دگر از دردهاي خود نمي نويسد . قلم اراده ندارد . قلم جان ندارد .آن قدر از سردي نوشتم كه انگشتانم منجمد شد و من دگر توان برداشتن قلم را ندارم . اين قلم كه اين همه راز در دل نهفته دارد ، براي دستان من بار سنگيني ست .
نمي نويسم . چه سود كه بنويسم . آيندگان بر نوشته هايم خنده خواهند زد . كسي مثل من نيست . دنياي من به رنگي دگر است . آن قدر در رنگين كمان هستي كه همه اش تجلي خدا بود به دنبال رنگ آبي عشق گشتم كه دلم به هر رنگي آلوده شد . در ادغام رنگهاي زيباي خلقت بر دل پاك و بي آلايش من ، رنگ خاكستري زاده شد و تمام هستي مرا فرا گرفت . من از سپيدي دل به خاكستر وجود رسيدم ، به رنگ مرگ .
به دنبال واژه زندگي بودم ولي به معناي يأس دست يافتم . داغ تنهائي بر پيشاني ام خورد تا كه در اين جمعيت سوداگر من از دگران متمايز شوم . آرزوهاي زيادي داشتم ، آرزوهايم بر باد رفت . نه در دستم گنج قاروني دارم و نه به زير پايم قالي سليمان . دستان تهي مرا كه در دست خواهد گرفت ؟
قلم نمي خواست بنويسد اما كلمات پشت سر هم زاده شدند و قلم قابله اي بيش نبود . شايد قصه اي گفته باشم اما اين روايت يك درد است ، روايت يك عشق . نه خوني ريخته شد و نه ظلمي در كار بود تنها مرگ آهسته اي بود براي عاشقي دلخسته كه دنيا را جور ديگري مي خواست.

در اين حال مستي صفا كردم

ترا اي خدا من صدا كردم

از اين روزگاري كه من ديده ام

چه شبها خدايا خدا كردم

نهادم سر سجده بر خاكت

به درگاهت امشب دعا كردم

شرار عمر فاني ام من

طلوع جاودان تويي تو

نشان ناتواني ام من

توان بي نشان تويي تو

تو شور عشقم داده اي

مرا تو رسوا كرده اي

به كوي اهل دل مرا

تو مست و شيدا كرده اي

كجا روم كه چاره ساز اي خدا تويي

نياز هر چه بي نياز اي خدا تويي

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 2:4  توسط پریسا |