تبليغاتX
.•*•.•*•.ماه مشرقی.•*•.•*•. - چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
I'm king of my castle
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه‌ی ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری
برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را
بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت
که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را...

 

آنروز بی گمان گريه خواهم كرد

به اندازه تمام ابرهاي آسمان

تا بداني چه قدر دلتنگت بودم

و اشك خواهم ريخت

به اندازه تمام قطرات باران

 تا بداني بي تو چه ها كشيدم

و به تو خواهم گفت :

 که چه غریبانه در دیاری واماندم که

( هيچكس مردنم را بي تو نديد)

وکسی تنهائی ام را حس نکرد

***************

چند پاییز گذشت و تو همان بهار دوری که شاید هرگز نخواهی آمد...

چند پاییز است که احساسم را در کوله بار زمستانیم پیچیده ام و در انتظار

پنجره های غمگین عبور برگها را در دفتر خاطراتم مرور می کنم...

چند پاییز است که در خوابهایم نقش می زنی و من هر روزم را با فردا به

بغضی گره می زنم اماتو رفته ای! تا دور! تا بینهایت... تا آن سوی

جادهها...

و هنوز آیینه در انتظار است و گلدان بی تاب...و غروب زیبا

و من با خود و واژه ها تنها...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 0:3  توسط پریسا |