تبليغاتX
.•*•.•*•.ماه مشرقی.•*•.•*•. - غروب خیال
I'm king of my castle
 

غروب غمگینانه ای بر شهر دلم جولان می کند

خیابانهای خلوت خیالم را با دو خط موازی خط کشی می کنم

عابران این خیابان همگی به تکاپو خواسته اند
اینان به دنبال کدامین احساس مرا می آزارند؟
تنها و تکیده به کدامین دیوار این شهر می توانم تکیه کنم؟
منی که بادیه نشینی بیش نیستم
دیوار هائی که در پی هم بلند
و به اهرامی مانند که گوئی فرعونی در آن نهفته ا ست
درختانی که سر به فلک کشیده قامتی راست کرده اند و درخود فرو رفته اند
به امیدی ، گام هایم را بر روی
بر گ هایی که مثل دلم خزان زده اند می گذارم
تا با صدای خش خش بر گها آرام شوم
می خواهم تا آخر این خیابان خودم باشم و خودش!
ولی وقتی به خودمی آیم در بیا بانی هستم
که گام هایم را بر روی شن زار ها و سنگلاخ ها میگذارم
آفتاب سوزان که دلم را آتش می زند
بی آنکه جرعه آبی باشد که مرا سیراب کند
باز به امیدی که شب بیابان، آسما نی صاف و پر ستاره خواهد بود
که مرا آرام کند به راه خود ادامه می دهم
سنگینی کوله بارم در این سفر
که پر از حسرت و دلتنگی بیش نیست
مرا از پا در خواهد آورد
می خواهم عبور کنم بی واسطه هرگونه رهگذری که مرا یاری کند
سکوت حاکم را صدای سنگریزه ها می شکند
در دلم آشوبی به پا می شود
مثل کرمی در خود می پیچم
می خواهم پیله های تنهائی را به دور خود بتنم
نفسم را حبس می کنم
تا که شاید زودتر مچاله شوم و فرصتی نداشته باشم تا پروانه ای خلق کنم
آوائی غمناک و نحیف از بغض شکسته ام پدیدار میشود
من بی دریغ گریه می کنم
در این میان غرق ابهامم
واژه ها هم به من دهن کجی می کنند
نمی خواهند واژه ای خلق کنند که نهایت دلتنگیم و غم نهفتم را در آن بگنجانم
من در کدامین نقطه این خیالات به فرجام خواهم رسید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 0:2  توسط پریسا |